۷ چیز که طبق «فلسفۀ رواقی» نباید آنها را به کسی بگویید
فلسفه رواقی به ما میآموزد که برخی جنبههای زندگی مانند اهداف بلندمدت، مشکلات شخصی و دستاوردها را باید برای خود نگه داریم. رواقیها معتقدند عمل بیشتر از حرف اهمیت دارد.
فلسفه رواقی به ما میآموزد که برخی جنبههای زندگی مانند اهداف بلندمدت، مشکلات شخصی و دستاوردها را باید برای خود نگه داریم. رواقیها معتقدند عمل بیشتر از حرف اهمیت دارد.
فلسفه رواقی به ما میآموزد که برخی جنبههای زندگی مانند اهداف بلندمدت، مشکلات شخصی و دستاوردها را باید برای خود نگه داریم. رواقیها معتقدند عمل بیشتر از حرف اهمیت دارد.
نیچه به ما یادآوری میکند که اصالت، چیزی نیست که بهطور کامل شکلگرفته و در درون ما پنهان باشد؛ بلکه «وجود واقعی» ما چیزی است که بالای ما قرار دارد، فراتر از جایی که اکنون هستیم. بنابراین ما خودمان را «پیدا» نمیکنیم؛ بلکه با استفاده از مواد خام وجودمان، خودمان را «میسازیم».
اگر تاکنون ایدهای فلسفی را آموخته باشید و سپس سعی کرده باشید که آن را در زندگی روزمره خود به کار ببرید، پس ممکن است به رویکردی که با عنوان «فلسفه بهعنوان یک شیوۀ زندگی» شناخته میشود علاقمند باشید. در اینجا این رویکرد را به صورت ساده و مختصر توضیح خواهیم داد.
حدود ۷۰۰ سال پیش، کاترین سیهنایی در نامهای به بررسی این موضوع پرداخت که چرا عدالت برای ثروتمندان و فقرا بهطور متفاوتی اجرا میشود؛ تحلیلی که شاید هنوز هم در جوامع امروزی کاربرد داشته باشد.
روزگاری که ولتر در آن زندگی میکرد، تا حد زیادی روزگار خوشبینی بود؛ خوشبینی به جهان، به انسان و به آینده. اما ولتر نگاه نسبتا متفاوتی داشت؛ نگاهی که آن را با طنزی کنایهآمیز در رمان «کاندید؛ خوشبینی» ارائه کرد.
آیا سرنوشت ما از پیش تعیین شده است؟ ارادۀ آزاد ما چقدر در ساختن سرنوشتمان نقش دارد؟ اینها از جمله سوالاتی است که از سپیدهدم شکلگیری تفکر فلسفی با ما همراه بودهاند و هنوز هم یافتن پاسخی قطعی برای آنها بسیار دشوار به نظر میرسد.
درد چیست؟ کجا آن را احساس میکنیم؟ چرا آن را ناخوشایند میدانیم؟ درد چه نقشی در زندگی ما ایفا میکند؟ اینها پرسشهایی است که در یک رویکرد فیلسوفانه به موضوع «درد» میتوانیم آنها را مطرح کنیم.
فلاسفهای همچون افلاطون، ارسطو، اسپینوزا، هیوم، کانت و نیچه «عاطفه» را بهعنوان یکی از عناصر کلیدی در شکلدهی به اخلاق و طبیعت انسانی بررسی کردهاند. در اینجا به طور مختصر دربارۀ نقشی که عاطفه درنظامهای فلسفی و اخلاقی این فیلسوفان دارد توضیح خواهیم داد.
بوئتیوس، فیلسوف رُمی و مسیحی قرن ششم میلادی، زمانی که در زندان در انتظار اعدام قریبالوقوع خود بود، کتاب «تسلّای فلسفه» را نوشت؛ کتابی که فلسفه را به شکل بانویی تسلابخش به تصویر میکشید، آن هم در دورانی که امپراتوری روم زوال یافته بود و اروپا در آشوب و وحشت به سر میبرد.
کتابهای خودیاری و انگیزشی خیلی اوقات ایدههای فلسفی را که در آثار کهن مطرح شدهاند، خلاصه میکنند و به بیانی متفاوت و اغلب سطحی ارائه میدهند؛ اما گاهی بهتر است به همان منابع اصلی رجوع کنید تا نتیجه بهتری بگیرید و دریافتهای عمیقتری را تجربه کنید.
مارتین هایدگر که به عنوان یکی از تاثیرگذارترین فیلسوفان معاصر شناخته میشود، اساسیترین دغدغهاش «مسئلۀ وجود» بود. او اعتقاد داشت که ما «وجود» را فراموش کردهایم و حتی فراموش کردهایم که آن را فراموش کردهایم! او فکر میکرد طرح دوبارۀ «پرسش وجود» ضرورتی است که سعادت آیندۀ بشر میتواند وابسته به آن باشد. اما اصلا مقصود او از وجود چه بود؟
کاوش افلاطون درباره عشق شامل نقش آن در رشد فردی و اهمیت آن در رسیدن به زیبایی واقعی و جستجوی خیر است.